تبليغاتX
دادا علی

دادا علی
پيامك ، عكس ، مطالب عاشقانه . فوت و فن آشپزی و.......

مجتبي

اینجانب مجتبی دوست دارم در زمینه های مختلف با شما عزیزان
همکاری نمایم و من پاسخ گوی سوالات شما در زمینه هنر آشپزی
هستم و هر سوالی در این زمینه دارید بپرسید تا در اسرع وقت به
آن پاسخ دهم

» مرداد 1388
» فروردین 1388
» بهمن 1387
» دی 1387
» اردیبهشت 1387
» داستان بسیار زیبا
» سال نو مبارک
» فقط خودم و خودت
» عشق
» باران و شب
» مطالب عاشقانه
»
» پيامك عاشقانه

داستان بسیار زیبا سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این

 کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای

پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این

مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه

خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی

مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد.


پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اینکه اسلحه ای پیدا کنند.


پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم.

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می

توانید آن را انجام بدهید


سال نو مبارک دوشنبه دهم فروردین 1388

بهار بهار


صدا همون صدا بود
 


 
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
 


 
بهار بهار
 


 
چه اسم آشنايي ؟


صدات مياد ... اما خودت كجايي 


 
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟

 

 تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟


بهار اومد لباس نو تنم كرد


تازه تر از قصل شكفتنم كرد
 


 
بهار اومد با يه بغل جوونه

 
 
عيد آورد از تو كوچه تو خونه

 
 
حياط ما يه غربيل
 


 
باغچه ما يه گلدون
 


 
خونه ما هميشه
 


 
منتظر يه مهمون
 


 
بهار اومد لباس نو تنم كرد


 
تازه تر از فصل شكفتنم كرد

 
بهار بهار يه مهمون قديمي


يه آشناي ساده و صميمي


يه آشنا كه مثل قصه ها بود 


 
خواب و خيال همه بچه ها بود
 


 
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون

 
وقتي شكست باهاش شكست دلامون


 
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد

 
خنده به دلمردگي زمين كرد


چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

 
واشدن پنجره ها رو دوست داشت

 
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد


من و با حسي ديگه آشنا كرد

 
 
يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد


حيف كه همش سوال بي جواب شد

 

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

 

كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

سال نو بر تمام دوستانم مبارک


فقط خودم و خودت پنجشنبه دهم بهمن 1387

 

قرارنبود حتی تو خواب هیچ کسی عاشقت بشه

بدونه گریه کردی و مرهم هق هقت بشه

به جز خودم قرار نبود خوابتو هیچ کس ببینه

بدون من کسی بیاد بخواد کنارت بشینه

قرار نبود من که توام یه وقتایی شما بشم

واسه تو که عشق منی عین غریبه ها بشم

قرار نبود که هیچ کسی پناه آغوشت بشه

قرار نبود که قولامون ساده فراموشت بشه

قرار نبود عشق منو گم کنی بین کاغذات

قرار نبود مثل همه یه رهگذر بشم برات

قرار نبود به جز خودم کسی برات گریه کنه

وقتی که بارون میگیره به شونه هات تکیه کنه

قرار نبود کسی بیاد حرف جدایی بزنه

اون قسم نقره ای رو با بی وفایی بشکنه


عشق چهارشنبه چهارم دی 1387

 

عشـق يعنـي هـمون سـلام اول                                              

عـشق يعنـي مـايه قـوت قـلـب

عشق يعني انفجار احساسات

عشق يعني کم کردن فاصله ها                                                          

عشق يعني کليد يک رابطه اي محکم

عشق يعني در موفقيت هم شريک بودن

عشق يعني کاري کني که راحت پيدات کنه

عشق يعني مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کني

عشق يعني کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه

عشق يعني وقتي باهاش قرار داري به خودت برسي

عشق يعني يک عالمه حرف رو با يه اشاره گفتن

عشق يعني هولش بدي تو يک مسير درست

عشق يعني يه بازي که تمومي نداره

عشق يعني از هیکلش تعريف کني

عشق يعني من وتو ما ميشويم

عشق يعني حرفشو باور کني

عشـق يـعني جادوش کني

       

 

 


باران و شب پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

 

 

دوست ندارم شب تمام شود...

امشب هوای دیگری دارم...

دلم می خواهد قبل از اینکه صبح از راه برسد قلبم را به یک گنجشک بدهم، دلم می خواهد قبل از اینکه ناقوسها برای همیشه سکوت کنند و پاره های ابرها بر سرم بریزد دست در دست تو در خیابانها قدم بزنم...

نمی دانم تو هم امشب احساس مرا داری یا نه؟

دوست دارم دنیا ناگهان تمام شود، همه بروند، همه خاموش شوند، همه غبار شوند و فقط من و تو بمانیم و چشمان تو همه جا را روشن کند...

 

همیشه این گونه بوده است...

کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود...

وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست...

فکر می کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی... هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی، هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی

 


مطالب عاشقانه چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

 عمری است که با باده و می واله و مستیم 

       ما   می زدگان  با  سر زلف    عهد ببستیم     

    هرگز   نرود    از    سر   ما    خاطر   دلدار 

  زیرا   که   فقط   آن   بت   عیار     پرستیم

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....


چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387


پيامك عاشقانه چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

 

من از تجربه هاي تلخ آموختم که هيچ شاخه اي از هيچ

 

ساقه اي جدا نيست و هيچ ساقه اي از هيچ

 

برگي راضي نيست...برگ از درخت دلخوره پاييز بهانه اي بيش

 

 نيست...پرنده هميشه بر درخت ثابت

 

نيست...اما تو بي حاصل به خاک ايمان آوردي؟...ميشه مثل

يه قطره اشک منو از چشمهات

 

بندازي...ولي من نمي تونم جلوي اشکم رو که از رفتن تو سرازير شده بگيرم...ببين ..من يه دل دارم که

 

کارش منت کشيدنه....تو مقصر نيستي خودم خواستم کنار

آرزوهات اردو بزنم

 

 

 

بدان که از بزرگي گناه او نيست بلکه از کوچکي قلب توس

 

اگر روزي روزگاري نخواستي يا نتوانستي فرد گناهکاري را ببخشي

 

 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست

 

 تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

 

 عاشقي مقدورهر عياش نيست

 

 غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

 

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات

 

خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک

 

شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم

 

 ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

  

خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش

 

براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟

 

 چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني

 


با هم کنار برکه نشسته بوديم پرسيد: براي چه زنده ماندي و زندگي

 

ميکني؟ !!!در حاليکه که از ته دل فرياد ميزدم فقط براي تو، گفتم:

 

براي هيچ پرسيدم تو براي چه زنده ماندي و زندگي ميکني؟

 

 پاسخ داد: براي کسي که براي هيچ زنده مانده و زندگي ميکند

 

 

جائي بنويس :

 

هيچ كس 2 بار زندگي نمي كند

 

                                                روزي 2 بار به اين نوشته نگاه كن !!!  

آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي

 

چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت

 

آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند 

 

درها را ببند ، پنجره ها را هم ، پرده ها را بكش ، درزها را بگير،

 

 روزنه ها را هم ... او هميشه آنجا ايستاده است ، آن طرف خيابان ،

 

روبروي خانه ات ، تو را مي پايد..

 


» عاشقانه
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme